همه جا بروم به بهانه تو ... که مگر برسم در خانه تو ...

الهه رضائیان
دکتر بدری‌سادات بهرامی به ما یاد می‌دهد که چگونه وابستگیافراطی همسرمان به مادرش را حل و فصل کنیم

همسران تازه‌ استقلال‌یافته

یادم هست یک سال و نیم پیش، برای تهیه یک مقاله با دکتر سهامی، روان‌پزشک کودک و خانواده، قرار ملاقات داشتم...

آن موقع، هنوز دخترم به دنیا نیامده بود. وقتی دکتر سهامی متوجه شدند که من باردار هستم، گفتند به عنوان یک یادگاری دوست دارم مطلبی را به تو بگویم که همیشه پس از مادر شدن آویزه گوش‌ات باشد: «وقتی که فرزندت هنوز نوزاد است، تا می‌توانی توجه و حمایت خودت را نثارش کن اما هر چه بزرگ‌تر می‌شود، باید احساس مسوولیت‌پذیری را در او بیشتر برانگیزی؛ یعنی به تدریج از نفوذ مستقیم خودت بر رفتار و افکارش کم کن تا بتواند با اعتماد به نفس و آمادگی بیشتر قدم از دایره تنگ خانواده بیرون بگذارد. اگر بیش از اندازه حمایت‌اش کنی، مانع رشد و بلوغی می‌شوی که برایش آرزو داری و آنوقت اگر از رویارویی با دنیای واقعی عاجز بماند و برای همه امور زندگی و مشکلات‌اش به تو وابسته باشد، به حالتی می‌رسد که ما آن را عدم بلوغ کامل می‌گوییم و مردم به‌اش می‌گویند بچه‌ننه یا نُنُر؛ یعنی آنهایی که همیشه کودک می‌مانند و دنبال مادرشان‌اند تا از آنها مراقبت و حمایت کند. اگر بچه‌ات بچه‌ننه بار بیاید، یعنی تو مادر خوبی برایش نبوده‌ای...»

حالا 7 ماه است دخترم به دنیا آمده و البته فعلا نیازمند حمایت و مراقبت محض من است اما قصه زندگی پردردسر خانم «سودابه» مرا مصمم کرد که حتما به دخترم، «کیمیا»، کمک کنم اعتماد به نفس لازم را برای مستقل بار آمدن به موقع کسب کند. تازه متوجه شده‌ام افراد وابسته و بچه‌ننه هیچ لذتی از زندگی‌شان نمی‌برند و نمی‌توانند با خوشحالی زندگی کنند. آنها در واقع یک نقص بزرگ دارند و زندگی با آنها واقعا سخت است. داستان زندگی خانم «سودابه» و راهنمایی‌های دکتر بدری‌سادات بهرامی، روان‌شناس مشاور خانواده، را بخوانید تا متوجه شوید چرا همه مادران باید تصمیم جدی بگیرند و تلاش کنند تا فرزندی نیز وابسته بار آورند.

قصه از کجا شروع شد؟

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم به «سلامت» ایمیل بزنم. شاید شما بتوانید به من بگویید چگونه باید با یک مرد بچه‌ننه زندگی کنم. من اسم واقعی‌ام را نمی‌گویم؛ مرا «سودابه» صدا بزنید. چند ماه است ازدواج کرده‌ام و به همسرم علاقه‌مندم. حتی مادر او را مانند مادر خودم دوست دارم. با اینکه اوایل آشنایی‌مان متوجه رفتارهای لوس و زننده همسرم با مادرش بودم اما گمان نمی‌کردم واقعا با یک مرد بچه‌ننه طرف باشم. مادر همسرم همه کارهای او را انجام می‌داد و کم مانده بود قاشق غذا را توی دهان‌اش بگذارد. همسرم نیز از سیر تا پیاز اتفاقاتی را که در روز افتاده بود برای مادرش می‌گفت و می‌پرسید: «به همکارم چه بگویم؟! اگر چنین گفت و چنان کرد، چه؟!» و... از همه بدتر اینکه همیشه به من می‌گوید دست‌پخت مامان‌ام، لباس اتو کردن مامان‌ام و همه زندگی دو نفره‌مان را به مادرش گزارش می‌دهد. اوایل عروسی هر روز مجبور بودم به خانه مادرش بروم و با آنها باشم اما پس از یک دعوا و دلخوری گفتم باید هفته‌ای دو بار به آنجا برویم. حالا هر روز به خانه مادرش می‌رود اما من فقط دو بار در هفته با او می‌روم. خیلی ناراحت‌ام که در این آغاز زندگی مشترک به چنین جایی رسیده‌ایم و رابطه‌ام با مادر او شکرآب شده. مادرش می‌گوید: «اگر پسرم صد ساله هم بشود برای من همان بچه‌ کوچک است...» او می‌گوید: «من همیشه لیوان آب را هم خودم به دست پسرم داده‌ام و جوراب‌اش را خودم شسته‌ام. اگر تو نمی‌خواهی چنین کارهایی را بکنی اختیار با خودت است ولی من برای بچه‌ام این کارها را انجام می‌دهم...» عید امسال با همسرم به مسافرت رفتیم اما روزی صد بار تلفن می‌زد تا احوال مادرش را بپرسد و ببیند آیا چیزی احتیاج دارد یا نه؟! به نظر شما رفتار همسر من درست‌شدنی است؟ آیا می‌توانم با او ادامه دهم یا باید از او جدا شوم...

در مطب مشاور

شما از اصطلاح مردهای بچه‌ننه استفاده کرده‌اید اما قبل از اینکه در مورد مشکل شما صحبت کنم، بد نیست بدانید این اصطلاح فقط برای مردها استفاده نمی‌شود. ما هم مردهای بچه‌ننه داریم، هم زن‌های بچه‌ننه. زنان و مردان وابسته، معمولا تربیت‌شده مادرانی وابسته و مشکل‌دار هستند. مادران وابسته معمولا بچه‌های وابسته و نُنُر بار می‌آورند. مادرانی که به واقع، مهارت لازم برای پرورش صحیح فرزندان خود و کمک به آنها برای ورود به اجتماع را ندارند، باعث می‌شوند بچه‌های‌شان به رشد عاطفی و بلوغ روانی کامل نرسند. جالب اینکه این مادران نمی‌دانند چه بلایی بر سر بچه‌های خود می‌آورند.

داستان مردهای بچه‌ننه نشأت گرفته از همین قضیه است. همین سرویس‌دهی‌های نامناسب و توجه و رسیدگی‌های نابه‌جا از سوی والدین، به بچه‌ها فرصت و اجازه نمی‌دهد تا برای رشد و اعتلای خود تلاش کنند. والدین با دلسوزی‌های نابه‌جا در بسیاری از حوزه‌ها عملا شرایطی را ایجاد می‌کنند که بچه هرگز مساله و مشکلی پیش روی خود نمی‌بیند تا به حل آن فکر کند یا انگیزه حل مشکلات را داشته باشد.

مشکل برخی از مادران این‌چنینی آن است که معمولا چون به دلایلی با همسر خود مشکلات عاطفی دارند و از سوی او نیازهای‌شان ارضا نمی‌شود، وقتی بچه‌دار می‌شوند آگاهانه یا ناآگاهانه سعی می‌کنند بچه‌ها، به ویژه پسر خود را با سرویس‌دهی‌های نا‌به‌جا و توجهات ویژه وابسته به خود بار آورند تا بتوانند این خلأ را جبران کنند. در واقع پسر خانواده به منبع تغذیه کمبودهای مادر و خلأهای عاطفی روانی او تبدیل می‌شود و به نوعی تکیه‌گاه عاطفی او محسوب خواهد شد. این مادرها به جای اینکه با بزرگ‌تر شدن فرزند خود سعی کنند مسوولیت‌هایی به او بدهند تا به این وسیله در کارهای شخصی مستقل شود، حتی در امور ساده‌ای چون مرتب کردن اتاق، انتخاب لباس و ... به یاری فرزند خود می‌شتابند و یا به جای او آنها را انجام می‌دهند. برای همین است که بچه‌ها مطابق با سن تقویمی‌شان از رشد لازم در زمینه‌های عاطفی و روانی و عقلی و اجتماعی برخوردار نمی‌شوند و مانند فردی عقب‌مانده، در همان بچگی متوقف می‌شوند. این پسرها بعد از ازدواج هم (معمولا مادرشان همسری را برای آنها انتخاب می‌کند) قادر نیستند از مادر خود جدا شوند و گویا بندناف عاطفی‌شان هنوز از مادر کنده نشده. لذا این رفتار اشتباه مادران، نه تنها موجب وابستگی آنها می‌شود، بلکه گاهی مانع شکل‌گیری یک رابطه سالم و عاطفی بین او و همسرش می‌شود. این مادران نوعی اسارت عاطفی برای بچه‌های خود ایجاد می‌کنند و به او می‌فهمانند که هیچ‌کس نمی‌تواند به اندازه من و با دلسوزی من به تو سرویس‌ بدهد. مادری که یک مرد یا زن بچه‌ننه را پرورش می‌دهد و بار می‌آورد کمبودهایی دارد که باعث می‌شود بچه‌ها روال طبیعی رشد خود را طی نکنند و از مادر خود بی‌نیاز نشوند و مدام به او چسبیده باشند. برای همین است که «سودابه» خانم و زنانی مانند او که همسر یک مرد بچه‌ننه هستند هر چه تلاش می‌کنند تا جایگاه عاطفی خود را نزد همسر پیدا کنند، می‌بینند که در ذهن و قلب همسر آنها هیچ زن دیگری غیر از مادرشان وجود ندارد.

در نسل قدیم، بیشتر زنانی که با چنین همسران بچه‌ننه‌ای مواجه می‌شدند، صبر پیشه می‌کردند. مادرشوهر حکمران مطلق می‌شد و گاهی حتی عروس را تهدید می‌کرد که به پسرم می‌گویم طلاق‌ات بدهد و واقعا به حکم مادر، این مردهای بچه‌ننه همسر خود را طلاق می‌دادند اما نسل امروز دنبال چاره و راه‌حل است و می‌خواهد شرایط را تغییر دهد.

سودابه خانم! من به شما توصیه‌ای مبنی بر طلاق گرفتن یا ادامه زندگی نمی‌کنم چون بدون بررسی‌های لازم و صحبت کردن با شما و همسرتان این توصیه‌ها میسر نیست و غیرمنطقی است که پیش‌داوری کنیم اما برای اینکه بدانید راه‌حل مشکل زندگی‌تان چیست، توصیه من این است: باید بلوغ عاطفی را در همسرتان که در واقع عقب‌ماندگی عاطفی دارد، ایجاد کنیم و واقع‌بینانه او را به زندگی برگردانیم که بتواند درک کند معنای نگران‌ بودن برای مادر و یا دوست داشتن او با چسبیدن به مادر و دیدار هر روزه‌اش یکسان نیست.

مراجعی دارم که مدیر موفقی است و می‌گوید تنها خواسته من از همسرم این است که چون والدین‌ام در تهران تنها هستند و بقیه فامیل شهرستان‌اند یا باید به خانه آنها برویم و با آنها زندگی کنیم و یا اگر خانه جداگانه می‌گیریم، فقط برای خواب و هنگام شب می‌توانیم ترک‌شان کنیم! به ایشان می‌گویم: «آقای مدیر صاحب‌نام! این خواسته شما طبیعی نیست. بهتر است مثلا هفته‌ای سه روز در کنار والدین باشید.» احتمالا باورتان نمی‌شود که این مرد واقعا بغض می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «نه خانم دکتر! مادرم تنهاست.» دقت کنید که این آقا و مردهایی مانند او (شبیه همسر سودابه‌ خانم) باید تغییر نگرش و رفتار بدهند. از این آقایان باید بخواهیم سرویس‌دهی‌شان از راه دور باشد. آنها باید بدانند که این سرویس‌ دادن به مادر با مستقل بودن از او مغایرت ندارد و برای سرویس‌دهی عاطفی و روانی به مادرمان نیازی نیست که از نظر جسمی و فیزیکی به او چسبیده باشیم. باید به این رشد برسند که چه طور می‌توانند درخور شأن مادر و مقام او رفتار کنند اما قطعا اولویت عاطفی‌شان به عنوان یک زن را به همسر خود تخصیص دهند. یادمان باشد که همسر ما دوست دارد مورد توجه منحصر به فردمان باشد. والدین ما وقتی درست عمل می‌کنند که به ما مهارت‌های لازم را بیاموزند تا بتوانیم به سمت آشیانه خود برویم و زندگی مستقلی بسازیم. اگر مادر ما طوری رفتار کرده که وابسته بار آمده‌ایم و حالا به جایی رسیده‌ایم که به محض جدا شدن از مادر مضطرب شده و هر دو می‌ترسیم تا به استقلال برسیم، باید نه تنها به خودمان، بلکه به مادرمان هم کمک کنیم تا درمان شود.
حالا چه باید کرد؟

اگر واقعیت‌اش را بخواهید، این تغییر نگرش کار سختی است. اگر علاوه بر شما و همسرتان، مادر او هم نزد مشاور و درمانگر بیاید تا به حل مشکل کمک کند، کار سریع‌تر پیش می‌رود اما معمولا مادرها از این تغییر رفتار پسرها و تغییر نگرش آنها استقبال نمی‌کنند و می‌ترسند جایگاه خود را از دست بدهند. یادمان باشد این مادران مشکل دارند و نیازمند درمان‌اند و پسران آنها هم چون خودابرازی مناسبی را بلد نیستند، نمی‌توانند تغییرات جدید را توضیح دهند. پس چه باید کرد؟

اولین قدم برای اصلاح این مردان به‌اصطلاح بچه‌ننه و رفع مشکلات موجود، چه بین همسران و چه در میان عروس و مادرشوهر، آن است که شما به عنوان عروس باید به شوهرتان نشان دهید به مادر او علاقه دارید.

سودابه خانم! شما باید در عمل به همسرتان نشان دهید هیچ عناد و دشمنی‌ای با مادرش ندارید. برقراری رابطه صمیمانه با مادرشوهر به او این اطمینان را می‌دهد که از این به بعد می‌تواند روی شما حساب کند. ضمنا به همسرتان هم این اطمینان را می‌دهد که نگران این نباشد که کسی با مادرش دشمنی دارد و او باید از مادر مراقبت کند. شما با این صمیمیت به تدریج در جهت استقلال عاطفی روانی مادر شوهرتان حرکت می‌کنید. متاسفانه شما نتوانسته‌اید از روزهای اول زندگی، خودتان را به مادرشوهر نزدیک کنید و جایگاه پسر او را بگیرید.

شما نتوانسته‌اید به او اطمینان دهید که با آمدن شما لازم نیست نگران تنهایی‌اش باشد. اما نگران نباشید. با اینکه کارتان سخت‌تر شده اما می‌توانید با بهره‌گیری از نظرات مشاور، پله‌پله با مادرشوهرتان صمیمی شوید. اینجاست که می‌توانید مادر را به عضویت یکی از ان‌جی‌اُها درآورید و یا در اکیپ زنان هم‌سن و سال خود که کارهای گروهی انجام می‌دهند و به گردش‌های سیاحتی و زیارتی می‌روند عضوش کنید. به زودی مادرشوهرتان دوستان هم‌سن و هم‌زبان زیادی پیدا می‌کند، مستقل می‌شود و نیاز عاطفی‌اش را از منابع دیگر هم می‌گیرد. برای درمان این مادر وابسته زمان زیادی لازم است اما مساله اصلی درمان همسرتان است.

مشکل بزرگتر اینکه، رفتارهای غلط مادر باعث شده پسرش آنچنان وابسته شود که نقش خوب شما به عنوان عروس هم نتواند نگرانی‌های او را کم کند. او هنوز نیاز دارد به دیدار هر روزه مادرش برود و هنوز مدیریت هیجان و عواطف خود را ندارد و باید از «الف‌» تا «ی» کارهایش را زیر نظر مادر انجام دهد. راه سختی در پیش دارید. درمان او زمان لازم دارد چون این بلوغ ناکافی عاطفی و عقب‌ماندگی روانی نیازمند رشد است و تا رشد عاطفی لازم صورت نگیرد، و او کم‌کم رشد نکند و بزرگ نشود و به استقلال نرسد، شما نمی‌توانید انتظار داشته باشید اصلاح شود. در مورد طولانی بودن و روند کند درمان مثالی می‌زنم. مراجعی دارم که با همسر خود که یک خانم دکتر است مشکلی مشابه شما دارند. البته در اینجا خانم دکتر بچه‌ننه است. هر روز 6 یا 7 بار با مادرش تماس تلفنی دارد و هر روز به دیدار او می‌رود. همسر این خانم دکتر می‌گفت: «به خدا، در این سه سال زندگی، یک وعده غذایی دونفره نخورده‌ایم و فقط برای خواب به خانه خودمان می‌رویم.» جالب اینکه دختر خانم هم می‌گفت: «من به تو گفته بودم به مادرم وابسته‌ام!» ما شروع کردیم به درمان و یک بار آرزو به دل‌مان ماند که خانم دکتر تکلیف خودش را درست انجام بدهد. به او گفتم: «دیدار هفته‌ای سه بار غیرطبیعی است و باید به یک بار تقلیل یابد و تلفن زدن هم باید یک بار در روز باشد اما چون شما وابسته‌اید دو بار زنگ بزنید.» خلاصه اینکه پس از یک سال توانستیم 8 بار تلفن زدن در روز را به دو بار رسانده و دیدار هر روز را به سه بار در هفته برسانیم. این موضوع را گفتم تا بدانید نباید زود انتظار درمان و معجزه داشته باشید.

هفته نامه سلامت
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸| ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ| توسط | نظرات () |

زندگی داره رنگ جدیدی به خودش می گیره

دارم میشم دو تا...

شایدم ... داریم میشیم یکی !

هم دلهره دارم از اینکه نمی دونم آخر این قصه به کجا میرسه...

 هم خوشحالم از اینکه بالاخره دارم از این تجرد و تنهایی در میام...خجالت

سپید میگه یه سیب هزار دور می چرخه تا بیاد رو زمین

نگرانم، نمی دونم بعدش چی میشه...توکل به خدا...

یادمه قدیما مرضیه همیشه می گفت پیشونی منو کجا میشونی ؟؟؟...

حالا که به این جملش فکر میکنم می بینم واقعا حق با اون بود...!!! گاهی سرنوشتت جوریه که حتی فکرشم نمیکنی...

از یه چیزی خیلی ناراحنم ...اونم اینه که شاید با رفتن از این شهر دیگه دوستامو نبینم ...ناراحت

دلم نمی خواست با بدست آوردن یه چیزی یه چیز دیگمو از دست بدم...

شیوا می گه گاهی یه نفر ارزششو داره که باهاش هر جای دنیا که بشه بری...

دلم قرص شد!

نمی دونم ... هر چی خدا بخواد...

خدایا خودت کمکمون کن بنده های خوبی برات باشیم و بهترین یار و یاور برای هم در عبادت تو باشیمفرشته

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳٠| ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |

همه جا بروم به بهانه تو !

همه جا  بروم  به  بهانه  تو               که مگر  برسم در خانه  تو

همه جا دنبال تو می گردم               که تویی درمان همه دردم

                              یا ابا صالح مددی مولا

نشوم به جز از تو گدای کسی           بی ولای تو من نکشم نفسی

که  تو  لیلای  من  مجنونـــــی           همه  هست  من  دلخونــــــی

                              یا ابا صالح مددی مولا

 اگرم   نبود  دل   لایق     تو              نظری که دلم شده عاشق  تو

به خدا هستی همه هستم              به تو دل بستم به تو دل بستم

                               یا ابا صالح مددی مولا

دل خود زده ام گره بر در تو                 چه شود که رسم بر محضر تو 

من نا قابل به تو دل بستم                 نکشی  دامان خود  از  دستم

                               یا ابا صالح مددی مولا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۸| ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |

امان از درد تنهایی...امان

وقتی همه روزا واست یه جور میگذره ...

وقتی حس می کنی هیچ حسی نداری ...

وقتی انگار همه درا به روت بسته شده ...

وقتی تنهایی انقد بهت فشار میاره که به گریه می افتی ...

وقتی دلت پر از شکایت از اینو اونه ...

نگاهت فقط به در رحمت خداست که کی ....واقعا تا کی می خواد تورو تو این حالت رها کنه و دعاهاتو جواب نده...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩| ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم

حوصله نوشتن نداشتم

دلم خیلی گرفته

تا کی باید خنده هام زورکی باشه

حوصله هیچ کسو ندارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥| ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |

امام عزیز

بخدا خسته شدیم

چرا نمی آیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دنیا کوچک و ابلهانه شده

همه جا یا جنگ است یا دعوا بر سر دنیا

دعوای سیاسی دعوای مذهبی دعوا سر رسیدن به قدرت

زندگی مردم عادی هم که مذخرف تر

یکی به دنیا می آید بزرگ می شود و همه یک درس می خوانند بزرگ تر می شود

ازدواج می کند بچه دار می شود

یا کار می کند یا نمی کند

غذا می خورد مستراح می رود می خوابد

تجربه می کند

یاد می گیرد

درس می خواند

فکر میکند

خیال می کند

این است دنیای احمقانه ای که در آن زندگی می کنیم؟

انگار زندگی یک نمایش تکراری خسته کننده با بازیگران متعدد است

کاش می شد شبگرد کوچه ها شوم تا بدنبال تو بگردم

ای کاش قدرت این را داشتم که پیدایت کنم

تا فقط بفهمم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هستم؟

چرا هستیم؟

اینها برای چه هست؟

انگار کسی پایش را روی خرخره ام گذاشته و می خندد

به حماقت آدمها می خندد

به پستی و کوچکی آدمها می خندد

دیگر نمی توانم تحمل کنم

دلم می خواهد از این قفس خاکی پرواز کنم

اوج بگیرم

بزرگ شوم

اماما بی قرارم

تشنه ام به وجودت

خسته شدم از این سرای بی معنی

همه چیز مثل سراب است

مثل خواب است

چطور صبر کنم؟

چطور می شود بر این دوری صبر کرد؟

حرفهایم را برای که بگویم

پس تو کجایی

چرا نمی آیی؟؟؟؟

آخر ما چه بنده های بدی هستیم که اماممان را به ما حتی نشان هم نمی دهند؟؟؟؟؟؟؟

دیگر تحمل دوریت را ندارم

طاقتم طاق شده

آرامم تویی

بی قرارت منم

دستانم را بگیر و از این زمین گناه آلود نجاتم ده که تو درمان هر دردی

می نویسم به امید آنکه بخوانی

می گریم به امید آنکه ببینی

منتظرم با امید اینکه بیایی

کنیز درگاهت
فاطمه سادات

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٥| ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ| توسط | نظرات () |

   

 

 

http://up.vatandownload.com/images/zartdz31elkohns2t2o.jpg

------------ --------- --------- -------

با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می کنند

خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی کشن و لحظه ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند ، خواهر ، برادر یا نوه خانواده ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهمتر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم

حال شما را با موسسه خیریه ای آشنا می کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است :

موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان"محک" به عنوان یک سازمان غیردولتی، غیرانتفاعی وغیرسیاسی در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسید و از همان زمان فعالیت رسمی خود را جهت تسکین آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده های آنان آغاز نمود.
از همان ابتدای تاسیس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسین متخصص و پاک نیت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از یک دهه با بهره گیری از اعتماد و حمایت های آحاد مردم و سخت کوشی اعضاء داوطلب و اعمال روشهای علمی و تخصصی در مراقبت های ویژه از بیماران و خانواده های آنان در کنار پیشرفتهای علم پزشکی آمار مرگ و میر را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.
موضوع فعالیت مؤسسه محک ، انجام امور خیریه در زمینه های پزشکی، پژوهشی، پیشگیری، درمانی، خدماتی، بهداشتی، بیمارستانی، رفاهی و صرفا در جهت حمایت از کودکان مبتلا به سرطان می باشد.
محک تبلوری از ایفای نقش مشارکت مردمی در جامعه است که در بخش اول اساسی ترین شعار محک یعنی ” ما را یاری دهید و از ما یاری بخواهید ” بر آن تصریح شده است.
موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان " محک" توانسته است در طول 16 سال فعالیت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمایت قرار داده وامکان ساخت بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.

خوب کسانی که از نظر مالی می توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:

www.mahak-charity. org

و حالا کسانی که نمی توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می توانند انجام بدهند :

همون طور که می دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند.

اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط  بتوانید میل بزنید بعضی ها هم ممکن است صد ها  ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند . مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست . اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره ای از ایمیل ها به وجود می آید که باعث می شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو  بیینند.

راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند.

در آخر این صفحه نمایشگری از بازدید این صفحه گذاشته شده است که به شما می تواند کمک کند که چقدر این صفحه دیده شده است همه ما امیدوار هستیم بازدید عدد این نمایشگر از میلیون ها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن به هموطنان خود حرف اول را می زنند.

از شما ممنون هستیم که با نیت فقط خالصانه این کار را انجام می دهید آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز

------------ --------- --------- -------

این ایمیل را برای دوستانتان نیز ارسال کنید....

اگر این ایمیل را از طرف دوستانتان دریافت کرده‌اید، می‌توانید با عضویت در گروه ایران کمیاب هر روز ایمیل‌های ما را با موضوعات متنوع دریافت کنید..
 برای
عضویت رایگان در گروه ایران کمیاب، اینجا رو کلیک کنید..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳| ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |

ماجرای کلاغ قار قاری !!

http://naturalunseenhazards.files.wordpress.com/2009/09/crow.jpg

 

یه روزی آقای کلاغ ، به قول بعضیا زاغ

 

رو دوچرخه پا می‌زد ، رد شدش از دم باغ

 

  http://i7.tinypic.com/67cx9w1.jpg

 

پای یک درخت رسید ، صدای خوبی شنید

 

نگاهی کرد به بالا ، صاحب صدا رو دید

 

یه قناری بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ

 

وقتی جیک جیکو می‌کرد ، آب می‌کردش دل سنگ

 

  

قلب زاغ تکونی خورد ، قناری عقلشو برد

 

توی فکر قناری ، تا دو روز غذا نخورد

 

 

 

روز سوم کلاغه ،‌رفتش پیش قناری

 

گفتش عزیزم سلام ، اومدم خواستگاری!

 

 

 

نگاهی کرد قناری ، بالا و پایین، راست و چپ

 

پوزخندی زد به کلاغ ، گفتش که عجب! عجب

 

منقار من قلمی ، منقار تو بیست وجب

 

واسه جی زنت بشم؟ مغز من نکرده تب

 

کلاغه دلش شیکست ، ولی دید یه راهی هست

 

برای سفر به شهر ، بار و بندیلش رو بست

 

یه مدت از کلاغه ، هیچ کجا خبر نبود

 

وقتی برگشت به خونه ، از نوکش اثر نبود

 

داده بود عمل کنن ، منقار درازشو

 

فکر کرد این بار مر‌خره ، قناریه نازشو

 

 

 

باز کلاغ دلش شیکست ، نگاه کرد به سر و دست

 

آره خب، سیاه بودش! اینجوری بوده و هست

 

دوباره یه فکری کرد ، رنگ مو تهیه کرد

 

خودشو از سر تا پا ، رفت و کردش زرد زرد

 

رفتش و گفت: قناری! اومدم خواستگاری

 

شدم عینهو خودت ، بگو که دوسم داری

 

اخمای قناریه ، دوباره رتفش تو هم!

 

کله‌مو نگاه بکن ، گیسوهام پر پیچ و خم

 

 

 

موهای روی سرت ، وای که هست خیلی کم

 

فردا روزی تاس می‌شی! زندگی‌مون میشه غم

 

کلاغ رفتش خونه نگاه کرد به آیینه

 

نکنه خدا جونم ! سرنوشت من اینه؟!

 

 

 

ولی نا امید نشد ، رفت تو فکر کلاگیس

 

گذاشت اونو رو سرش ، تفی کرد با دو تا لیس

 

کلاه گیسه چسبیدش ، خیلی محکم و تمیز

 

روی کله‌ی کلاغ ، نمی‌خورد حتی لیز

 

 

 

نگاه که خوب می‌کنم ، می‌بینم گردنتو

 

یه جورایی درازه ، نمی‌شم من زن تو

 

کلاغه رفتشو من ، نمی‌دونم چی جوری

 

وقتی اومدش ولی ، گردنش بود اینجوری

 

 

 

خجالت نمی‌کشی؟ واسه گوشتای شیکم!؟

 

دوست دارم شوهر من ، باشه پیمناست دست کم!

 

دیگه از فردا کلاغ ، حسابی رفت تو رژیم

 

می‌کردش بدنسازی ، بارفیکس و دمبل و سیم

 

بعدش هم می‌رفت تو پارک ، می‌دویید راهای دور

 

آره این کلاغ ما ،‌خیلی خیلی بود صبور

 

 

 

واسه ریختن عرق ، می‌کردش طناب‌بازی

 

ولی از روند کار ، نبودش خیلی راضی

 

پا شدی رفتش به شهر ، دنبال دکتر خوب

 

دو هفته بستری شد ، که بشه یه تیکه چوب

 

قرصای جور و واجور ، رژیمای رنگارنگ

 

تمرینهای ورزشی ، لباسای کیپ تنگ

 

آخرش اومد رو فرم ، هیکل و وزن کلاغ

 

با هزار تا آرزو ، اومدش به سمت باغ

 

 

 

وقتی از دور میومد ، شنیدش صدای ساز

 

تنبک و تنبور و دف ، شادی و رقص و آواز

 

دل زاغه هری ریخت ! نکنه قناریه؟

 

شایدم عروسی بازای شکاریه!!

 

 

 

دیدش ای وای قناری ، پوشیده رخت عروس

 

یعنی دامادش کیه؟ طاووسه یا که خروس؟

 

هی کی هست لابد تو تیپ ، حرف اولو می‌زنه!

 

توی هیکل و صورت ،‌ صد برابر منه

 

 

 

کلاغه رفتشو دید ، شوهر قناری رو

 

شوکه شد ، نمی‌دونست، چیز اصل کاری رو!

 

می‌دونین مشکل کار ، از همون اول چی بود؟

 

کلاغه دوچرخه داشت ،‌صاحب bmw نبود

 

 

 

نتیجه اخلاقی: متاسفانه هیچ نتیجه‌ای که مبتنی بر اصول اخلاقی باشه ، نمی‌شه از این داستان استنتاج کرد.

 

نتیجه غیراخلاقی: هیچ‌وقت افراد ، علت واقعی که چرا شما رو نمی‌خوان ،‌بهتون نمی‌گن...

 

اصولا این تیپ سوالات که: تو فقط بگو چرا نمی‌خوای؟ تو فقط بگو مشکل من چیه... هیچ‌وقت جواب درست و حسابی بهش داده نمی‌شه!

 

پس خودتونو خفه نکنین

 

نتیجه قابل درک برای عموم قشر متوسط العقل رو به پایین: BMW از دوچرخه بهتره!

 

نتیجه از پیش مشخص و معلوم برای قشر دامبول جامعه:

 

دوماد ما باید شازده باشه ... عاشقونه دلو باخته باشه

 

واسه عروس دل نازک ما ... دو سه ملیونی اندوخته باشه

 

نتیجه کاربردی برای حل معضل ازدواج: حتی‌المقدور از کسی خوشتون بیاد که لااقل تو یک زمینه از شما معیوب‌تر باشه! تا احتمال ارائه جواب مثبت زیاد شه!

 

- آقا اجازه! ما یکی رو سراغ داریم همه چیش از ما سره ، تازه جواب بله هم داده!

 

- خب اتفاقا همین نشون می‌ده که ایشون هرچه‌قدر هم که از شما سر باشن، مغزشون از شما معیوب‌تره ..... -


برگرفته از وبلاگ سروناز شیراز!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤| ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ| توسط | نظرات () |

خدایا کسی نیست کمکم کنه پس خودت فکرمو پرورش بده و هوشمو بیشتر کن که از پس مشکلاتم بر بیام و به دیگران کمک کنم.

دلم گریه ایه!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧| ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |

عمری ست تا از جان و دل ، ای جان و دل می خوانمت
 تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت
 گفتی اگر دانی مرا ایی و بستانی مرا
 ای هیچگاه نکجا ! گو کی ، کجا بستانمت
 آواز خاموشی ، از آن در پرده ی گوشی نهان
 بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خمش ای جانخوش این سکنی ها را بکش
 گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
 ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
 بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
 ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
 چو کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
 ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
 همراه من می ایستی همپای خود می رانمت....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱| ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ| توسط | نظرات () |

دلم گرفته

خدایا کمکم کن

پروژم جلو نمیره

چند نفرو میشناسم که ASP.NET کار کردن

اما هیچ کدوم دیگه جوابمو نمی دن

از بس ازشون پرسیدم دیگه خجالت می کشم زنگ بزنم

مهندس که دیگه جواب نمیده

عطیه هم وقت نداره

استادم که نه شمارشو داده نه ایمیلشو

هرچی سرچ میزنم پیدا نمی کنم

کلاقه شدم

خودت کمکم کن

همونطور که همیشه کمکم کردی...

دلم گریه می خواد

تو تنها کسی هستی که اشکامو می بینه

پس خودت کمکم کن...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۸| ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم

 کسی که حرف دلش را نگفت من بودم ...

............................................................

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

 

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای با حال دگران

 

.............................................................

میخواستم برای آخرین بار باهات خداحافظی کنم...

اما خیلی زود رفتی...

بعد از رفتنت پیش خدا چشمام بارونی شد...

خدا به همراهت باشه

برات آرزوی خوشبختی می کنم

دلم برات تنگ میشه

هرچند اینو هیچوقت نمی تونم بهت بگم...

آخه با خودم و خدا عهد کردم...

خدانگهدارت باشه...دعا می کنم به خواسته های خوب زندگیت برسی...

... الهی هر جا هستی خوش باشی...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤| ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ| توسط | نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست